معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

540

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

و مصابرت وى كه بعد از چندين سال توطّن در زندان چون او را بخروج دلالت كنند مبادرت ننمايد و تمكّن و وقار را شعار و دثار خود سازد . [ لطائف و اشارات در اباء و امتناع يوسف از بيرون آمدن از زندان ] سؤال - معنى آيه ناظر به آنست كه ساقى را مىگويد كه از ملك سؤال كن تا تفحّص احوال آن زنان كند ، پس به اين تقدير حقّ عبارت از آن بود كه فرمودى « فاسئل الملك ان يسأل ما شأن تلك النسوة ليعلم براءتي فى تلك التهمة » پس حكمت چه بود در عدول ازين عبارت يا آنكه فرمود « ما بالُ النِّسْوَةِ » . جواب آنست كه تا رعايت ادب نموده باشد و پادشاه را امر نفرموده باشد به سؤال ، زيرا كه پادشاه را مأمور امر ساختن مناسب منصب سلطنت شعارى نيست . سؤال فرمود ، « ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ » ذكر زنان دست بريده كرده و زليخا را كه سيدهء وى بود و ساعى در القاى يوسف به زندان بود ياد نفرمود ، حكمت در اين چه بود ؟ جواب آنست كه تا رعايت حقوق وى نموده باشد ، در اخفاى امر وى كوشيده ، لا جرم چون زليخا از وى اين احسان مشاهده كردى ، ساحت او را از خيانت مبرّا ساخت و پرده از پيش برداشته ، گناه را به خود حواله نمود « أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ » و نظير اين واقعه در حكايات آورده‌اند كه زنى شوهر خود را نزد قاضى آورده ، بر وى دعوى مهر كرد و شوهر انكار مىنمود تا قاضى از براى معرفت شهود بفرمود تا آن ضعيفه پرده از پيش جمال بردارد تا گواهان اقامهء شهادت بيقين توانند نمود ، شوهر اين معامله را پسند نداشت ، گفت : حاجت بكشف قناع نيست ، و به مدّعاى زن اعتراف نمود ، زن گفت : كه چون شوهر رعايت جانب من نموده ، مرا از اين امر صيانت فرمود ، من نيز ذمّه او را از همهء حقوق برى گردانم و تمامى مهر خود به دو بخشيد . قوله تعالى « لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ » گروهى برآنند كه ضمير